ای بت نازنین من دست منست و دامنت
سرو سمن برین من دست منست و دامنت
یار ستم پرست من،چند کنی شکست من
دامن توست و دست من دست منست و دامنت
دل شده پای بست تو،فتنه چشم مست تو
تا چه کشم ز دست تو دست منست و دامنت
قبله دل برای تو،کعبه جان هوای تو
روی منست و پای تو دست منست و دامنت
لعل لبت شفای من،داده غمت سزای من
گر نکنی دوای من دست منست و دامنت
عهد وفا نمیکنی،ترک جفا نمیکنی
بیش صفا نمیکنی دست منست و دامنت
شمع منست روی تو،عمر منست موی تو
جان منست بوی تو،دست منست و دامنت
بر سر ره به خواریم چند کشی به زاریم
گر تو چنین گذاریم دست منست و دامنت
ماه رخی و مشتری،رشک بتان آذری
برگذری و ننگری دست منست و دامنت
عالم دل چو پاک شد، جامه زهد چاک شد
آب رخم چو خاک شد دست منست و دامنت
ننگ برفت و نام شد، صبح برفت و شام شد
عیش دلم تمام شد دست منست و دامنت
گر بزنی به خنجرم، جز ره عشق نسپرم
رومی خسته خاطرم دست منست و دامنت
خاک درت گزیده ام، به ز تو کس ندیده ام
وز همه کس بریده ام دست منست و دامنت
شمس جلال من تویی، صبح وصال من تویی
واقف حال من تویی دست منست و دامنت