-
شب یلدا
یکشنبه 1 دی 1392 20:03
گیرم که یلدا هم بیاید! شبی هم به درازا بکشد، برفی هم ببارد، سفره ای هم چیده شود... اناری هم باشد و دیوان حافظی هم . . . چه یلدایی؟ چه برفی؟ چه فالی؟! بی تو اینجا همه شب یلداست همه شب سرد است
-
از تئاتر سقراط
یکشنبه 1 دی 1392 18:56
خودتو بشناس خودتو مثل یک انسان بشناس خودتو از طریق درد و رنج بشناس گناهتو بشناس و سعی کن جبرانش کن
-
دستانت
یکشنبه 1 دی 1392 18:40
دستانت را دور گردنم حلقه کن این، دوست داشتنی ترین شال گردن شب های سرد زمستان من است
-
زمستان
یکشنبه 1 دی 1392 18:37
امروز، روز اول دی ماه است و من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...
-
تا سپیده
جمعه 29 آذر 1392 12:34
سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان ، شاید دوباره گلی بروید ... شبیه آنچه در بهار بوییدیم ! پس به نام زندگی ، هرگز نگو هرگز ... !
-
بدترین اتفاق
پنجشنبه 28 آذر 1392 00:33
بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اردنگی می خوریم، می شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است ...
-
از این روزها
پنجشنبه 21 آذر 1392 01:07
دلتنگی، نام دیگر این روزهاست وقتی از این همه رهگذر یکی، تو نیستی! 11/12/13
-
از خواستن
دوشنبه 18 آذر 1392 20:50
شاید یک روز یک نفر یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود!
-
از دلتنگی
یکشنبه 17 آذر 1392 20:42
نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر فقط می دانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای بی آنکه نباشی
-
از دل کندن
یکشنبه 17 آذر 1392 20:27
دل کندن اگر آسان بود فرهاد کوه نمیکند و دل میکند
-
ماندلا
شنبه 16 آذر 1392 22:09
آخرین مرد از نسل انسان های بزرگ هم رفت...
-
زن جان من
سهشنبه 12 آذر 1392 22:33
تو را زنانه میخواهم زیرا تمدن زنانه است شعر زنانه است ساقه ی گندم شیشه ی عطر حتی پاریس زنانه است و بیروت با تمامی زخمهایش زنانه است تو را سوگند به آنان که میخواهند شعر بسرایند.. زن باش تو را سوگند به آنان که میخواهند خدا را بشناسند...زن باش
-
ای عشق
سهشنبه 5 آذر 1392 22:54
گفت:پدرم بعد از 40 سال هنوز هم به یاد عشق اش با مادرم زندگی میکند. گفتم:بیچاره مادرت. بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:من هم مثل پدرت میشوم. گفت:بیچاره من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آذر 1392 21:54
اینجا ایران همه خوشحال اند
-
حادثه
چهارشنبه 29 آبان 1392 13:30
تا ابتدای حادثه، هر لحظه یک امید بود چیزی شبیه بودن و چیزی بجز تقدیر بود تصویر بودن تا ابد در پشت درهای خیال نقشی به طرحی می زد و هر نقش پر از تعبیر بود لحظه پر از حس سکوت، لحظه پر از حس خیال لحظه پر از، از نو شودن، مجموع بی تفریق بود در ابتدای حادثه، دنیا پر از ویرانگی یک خانه ی بی بام یا، متروکه ای غمگین بود باید که...
-
بمان
دوشنبه 20 آبان 1392 22:16
تنهایی چیزهای زیادی به انسان می آموزد اما تو نرو بگذار من نادان بمانم
-
چشمهایش
دوشنبه 20 آبان 1392 22:14
درگیر رویای تو ام منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهات گذاشت تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم درها رو بستم روت تا احساس آرامش کنم باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت می خواد بری اصرار من بی فایده است هر کاری میکنه دلم تا...
-
تو، تنهای بی همتا
جمعه 10 آبان 1392 00:08
حتا یک نفر در این دنیا شبیه تو نیست نه در نفس کشیدن نه در نفس نفس زدن و نه از قشنگی نفس مرا بند آوردن میبینی؟ پروردگار عالم وقتی تو را میآفرید هرچه عطر نارنج داشت ریخت توی تن تو بخشید به موهات و تو تنهای بیهمتای من شدی...
-
از بودن
جمعه 10 آبان 1392 00:04
و تو انگار کن که هرگز نبوده ای و من هرگز به نبودن تو بودن را چنین حقیرانه نه انگاشته ام
-
نیمکت
پنجشنبه 9 آبان 1392 14:08
کتانیهای آبیت را بپوش قرارمان همان جا همان وقت همان نیمکت قرارمان یک عکس آخرین عکس بی هیچ عینکِ سیاهی چشمت را از دوربین بدزد چشمت را از من بدزد خیره شو به دور دست ها خیالت برود برود برود برسد به روزی که روی همان نیمکتِ همیشگی با هم نشسته بودیم با همین کتانیهای آبی ببینی آنسوی این شیشههای سیاه دنیا چه رنگی داشت...
-
از درگیری
پنجشنبه 9 آبان 1392 14:03
آنقدر درگیر من بوده ای که بعد از رفتنم تا آخر عمر تظاهر کنی عاشق کسان دیگری تظاهر کنی عاشقانه کنارشان می خوابی تظاهر کنی عاشق من شدنت اشتباه بود تظاهر کنی من لیاقت عشق تو را نداشتم * و به دروغ بگویی من دروغ می گفتم و ... خودت میدانی هیچ کدام از این ها واقعیت ندارد تو تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می کنی که...
-
از دوست داشتن
سهشنبه 30 مهر 1392 00:25
تو بگو دوستم داری. من ثابت میکُــنم انسان، جانوری پرنده است!
-
رویاهایت
دوشنبه 29 مهر 1392 23:47
برایم از رویاهایت بگو کاری از دستم بر نمی آید مثلِ یک مهمانی که می دانی به آخر می رسد عذاب کشیدنی احمقانه است اما با من از رویاهایت بگو حتی وقتی که دیگر در آن ها جایی ندارم ..
-
خاطراتت
دوشنبه 29 مهر 1392 22:46
همه ی خاطراتت را سوزاندم... دست هایم می سوزد...
-
در آستانه ی عشق
دوشنبه 29 مهر 1392 22:42
گریه کردم در آستانه ی عشق گریه کردم به روی شانه ی عشق گریه کردم که با بهانه ی عشق ... بنشینم بهار برگردد گریه کردم در انزوای خودم گریه کردم فقط برای خودم گریه کردم که لا به لای خودم ... گم شوم تا قطار برگردد
-
یواشکی
جمعه 19 مهر 1392 20:21
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ..
-
از تلخی
جمعه 19 مهر 1392 19:24
تلخم تلخ تر از غروب جمعه پاییزی که هوایش عجیب دو نفرست و عجیب دلم هوای قدم زدن کرده با تویی که نیستی...
-
از معجزات
جمعه 19 مهر 1392 18:59
از معجزاتش این بود که آغوشش عصر جمعه نداشت
-
از شیطان
چهارشنبه 17 مهر 1392 23:46
«کلیه چیزهای خوب این دنیا از ابداعات و اختراعات شیطان است..... زنان زیبا، بهار، بچه خوک سرخ شده و شراب..!.»
-
تا سالخوردگی
چهارشنبه 17 مهر 1392 23:45
میدانی بعد از رفتن تـو به کسانی که بیشتـر از همه می توان حسـادت کرد، زوج های سالخورده ای ست که ما هیچ کدام از آن ها نمی شویم !!