X
تبلیغات
رایتل
اشعار عاشقانه
دو سایه بر هم بر دیوار
قالب وبلاگ
هجده سالم بود که از "سپیده" خوشم اومد؛
چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
شب ها باهاش گریه میکردی
صبح ها باهاش بیدار میشدی
و گاهی می بردیش سرکلاس؛
"سپیده" دو سال بعدش شوهر کرد
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیه "سپیده" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
تن صداش عجیب شبیه "سپیده" بود
تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "سپیده" می خندید
تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
که موهاشو مثل "سپیده" ...
از یه طرف میریخت تو صورتش

می ترسم "سپیده"
خیلی می ترسم
هشتاد یا صد سال ام بشه
همش تو رو ببینم
که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی


[ دوشنبه 4 آبان 1394 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ درخت سپیدار ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 557830